علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

سفر به میمند(فارس)

شنیده بودیم که توی اردیبهشت ماه شهر میمند خیلی خوشکل میشه.به خاطر گل های محمدی.توی همین ماه هم گلاب گیری دارن.این شد که تصمیم گرفتیم امسال در تاریخ 18/2/94 بریم میمند تا از زیباییهاش نهایت استفاده رو ببریم.از شیراز تا اونجا یک ساعت و نیم توی راه بودیم و تمام مسافت رفت رو شما توی بغل باباجون جلو بودی بیشتر خوابیدی.آخه صبح زود حرکت کردیم.یه جا وایسادیم واسه صبحانه و دوباره ادامه راه.وارد شهر که شدیم بوی گل محمدی بد جوری به مشام میرسید و با روح و روان آدم بازی میکرد.خیلی جالب بود توی هر خیابونی که میرفتیم شاید 70%مغازه ها عرقیاتی بود.یه دوست به طور اتفاقی پیدا کردیم و رفتیم باغشون اونجا خودشون دستگاه های عرق گیری داشتن,ماهم تمام عرقیات لازمه رو...
27 ارديبهشت 1394
2295 13 19 ادامه مطلب

این پست فاقد عکس میباشد

سلام علی کوچولوی من.آره پسرم تو هرچقدر هم که بزرگ شی بازم برای من همون علی کوچولویی هستی که همیشه قربان صدقه ات میروم . بوسه بارونت میکنم و بهت میگم دوسسسست دارم , عاشقتم ,نفسسسسم و تو هم بعد از من همه ی اینارو تکرار میکنی . همون علی کوچولوی من که توی سن دو سال و نیمگیش انقدر سوال پیچم میکرد و میگفت " چی مامان چیییی؟ " و دوباره من باید تمام اون چیزایی رو که واست توضیح دادم و تکرار کنم بدون اینکه نسبت به گفته ی قبلیم کم و کاستی داشته باشه, حتی دفعه های بعد موشکافانه ترم توضیح میدادم و در آخر که اداتو درمیاوردم و میگفتم علی هی میگه چی مامان,خودتم خندت میگرفت. همون علی کوچولوی من که تو اتاقش هی میپرید بالا و میگفت "بلد نیس...
22 ارديبهشت 1394

یه روز خوب

از وقتیکه با بابایی یکی شدیم  بیشتر جمعه ها میریم خونه مادر جون فرشته آخه بابابزرگ فقط ظهر جمعه خونه هست.ولی این جمعه چون نی نی عمه بدنیا اومده بود به خاطه اینکه دورشون شلوغ نباشه آرامش بیشتری داشته باشن نرفتیم و توی خونه بودیم ولی خیلی خوب بود صبحانه که خوردیم رفتیم باغ جنت و کلی توپ بازی و بدو بدو. شنبه هم که روز پدر بود با باباجون حمید و مامان جون رفتیم باغ عمه ی مامان که اونجا هم خیلی خوش گذشت و تو کلی تفریح کردی و مرغ و خروسا رو که جدیدا رابطه بهتری باهاشون برقرار میکنی و دیدی و کلی ذوق  عصرم که خاله پریسا کیک درست کرده بود و مراسم روز پدر گرفتیم.  راستی واسه شما هم به مناسبت تولد حضرت علی یه زنجیر و پلاک "و ان ...
16 ارديبهشت 1394

روزهای بهاری

بعد از تعطیلات عید تصمیم گرفتم که هر روز بیرون ببرمت,گاهی وقتا صبح,البته اگه زود بیدار میشدی و بیشتر وقتا عصر . گاهی وقتا دو تایی و بیشتر وقتا سه تایی : من و تو و بابا اصر (به قول خودت) یه روز که خاله سمیرا اینا اومدن خونه مامان جون ماهم رفتیم اونجا بعد از ناهار به زور تو و سبحان و خوابوندیم به این امید که وقتی از خواب بیدار شدین میریم بیرون.بیرونمون شد باغ جهان نما من و تو و سبحان و خاله سمیرا و عمو سعید و دایی محمد,بابا هم نبودش کار داشت. دو تایی با هم انقد بدو بدو میکردین که به سختی میشد یه عکس ثابت ازتون گرفت   اینجا هم در حال گفتن دوووو هستی بااون انگشتای کوچولوت عزیزم اینم عکسایی که یه روز صب...
13 ارديبهشت 1394
1